نوشته‌هایی با برچسب "داستان دختر مهربان"

داستان: خرس پشمالو و دختر مهربان داستان: خرس پشمالو و دختر مهربان

شهرزاد: پشمالوی قصه ما، یه خرس کوچولوی قهوه‌ای بود که فکر می‌کرد دختر کوچولویی که صاحبشه، دیگه دوسش نداره؛ چون دیده بود که پدر دختر کوچولو، چند عروسک جدید برایش خریده! پس تصمیم گرفت بره پشت کتاب‌ها قایم بشه تا ببینه کسی دنبالش می‌گرده یا نه!. پشمالو، فقط به یکی از دوستاش که یه کفشدوزک کوچولو بود گفت که کجا قایم می‌شه و از او خواست تا بره ببینه که دختر کوچولو، اصلا متوجه نبودش می‌شه. کفشدوزک کوچولو قبول کرد و رفت و پشمالوی کوچولو، غصه‌دار نشست و منتظر ماند. همش فکر می‌کرد نکنه دیگه دوسش نداشته باشن؟ اون‌وقت باید چی کار می‌کرد؟ اون که جایی رو ند

داستان: موش شکمو و دختر مهربان داستان: موش شکمو و دختر مهربان

شهرزاد: یکی بود یکی نبود. در یک خانه قدیمی، دختر کوچولویی همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد. مادر دختر کوچولو، هر روز صبح، یک لیوان شیر و چند بیسکوییت برای او، کنار تختش می‌گذاشت، اما وقتی بیدار می‌شد که آن‌ها را بخورد، می‌دید که ظرف، خالی است. او، همیشه با خود فکر می‌کرد که فرشته خواب، به جای او، شیر و بیسکوییت‌اش را خورده است. یک روز، فکری به ذهنش رسید. تصمیم گرفت در تختش بماند تا وقتی فرشته خواب، برای خوردن شیر و بیسکوییت بیاید. دخترک منتظر بود که یک‌دفعه دید صدای جویدن می‌آید. آرام نگاه کرد و دید یک موش کوچولو، یواشکی آمده و خوراکی‌هایش را

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه