نوشته‌هایی با برچسب "داستان جشن تولد"

داستان: جشن تولد آقای آبمیوه داستان: جشن تولد آقای آبمیوه

<!--[if gte mso 9]--><!--[endif]--><!--[if gte mso 9]--><!--[endif]--><!--[if gte mso 10]--><!-- /* Style Definitions */ table. MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5. 4pt 0in 5. 4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10. 0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11. 0pt; font-family:"Cali

داستان: بهترین هدیه جشن تولد داستان: بهترین هدیه جشن تولد

روزنامه ایران: کوشا کوچولو جشن تولد را خیلی دوست داشت. کوشا می‌دانست چند روز دیگر تولد او است برای همین تصمیم گرفت که به پدر و مادرش کمک کند. آن روز پدر وقتی از راه رسید چند عدد بادکنک را روی میز قرار داد و از مادر کوشا خواست تا برای مراسم کوشا آنها را باد کند. کوشا می‌دانست سر مادرش خیلی شلوغ است و او باید تمام کارهای مربوط به جشن تولد را انجام دهد به همین خاطر از مادر اجازه گرفت تا بادکنک‌ها را باد کند. وقتی پدر و مادر کوشا برای خرید از خانه بیرون رفتند، کوشا به سرعت شروع به مرتب کردن خانه کرد او می‌خواست برای تشکر از زحمات پدر و مادرش به آن

داستان: جشن تولد امید و آرزو داستان: جشن تولد امید و آرزو

مجله خانواده سبز: برف همه جا را سفیدپوش کرده بود انگار یک نفر فرچه بزرگی برداشته و روی همه زشتی های شهر را با رنگ سفید پوشانده بود، توی کوچه از بس ماشین ها آمده و رفته بودند که برف کوبیده و لیز بود، بچه ها که حسابی از دیدن برف سر ذوق آمده بودند دل شان می خواست نسترن دست شان را رها کند تا توی کوچه همدیگر را دنبال کنند. فردا شب جشن تولد سه سالگی آنها بود، حالا دیگر امید و آرزو برای خودشان حسابی زبان درآورده بودند و شیرین زبانی می کردند. امید! امید! باز داری چیکار می کنی؟. مامان! می خوام آدم برفی دُرس کنم!. پاشو مامان، دستکشات خیس می شه اونوقت دس

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه